عشق پنهان...
-- باشه بيامنم اتفاقاپشت سيستمم.
- باشه خداحافظ.
-- قربانت خدحاافظ.
دخترک گوشي راقطع کردوچندقدمي روي پل راه رفت.
کمي بادخترسه سال پيش فرق کرده بود.
ران پاهاوبازوهاي دستش رابا شنا خوش فرم کرده بود.
شلوارلي نسبتاچسباني پوشيده بوداماهمان حجب وحياي ايراني رامي شدباتيشرت نسبتا
گشادوآستين بلندي که پوشيده بوددرجودش ديد.نگاه روبه پايينش راحتي خيابان هاي پاريس هم
نتوانسته بودازاوبگيرد.
دراين حال اگرکسي اورامي ديدمي انگاشت که داردرنگ شلواروکفشش رابررسي
ميکند.
اماچيزي بود که بايدبه پسرک مي گفت.
انگارشرکت درآزمون بورس تنهامسئله ي پنهان زندگي اوازپسرک نبود.
بازموبايلش راازجيبش برداشت.
دوباردکمه ي سبزرافشاردادتابرقراري تماس نفس عميقي کشيدوبعد نفس خودش راحبس کرد.
- - ا اا چي شده؟
-- بازچي شده؟
-- بازمشروط شدي.مثل اون موقع هاکه ايران بودي؟
وبعد زدزيرخنده؟
دخترتمام توان خودراجمع کردوجریان راگفت.
توصيف جالبی بود.
دانشجوي دکتري.
بله من فقط يک مهندس ارشدم.
ايراني.
جالبه منم ايراني ام اما يادته مي گفتي من وتوهمشهري بوديم خوب مي شد؟
وجا افتاده.
بله منم جاافتاده ام.
اما چهارسال ازجواني ام راپاي توبود.
يک سالش راتلاش مي کردم بلايي سرخودت نياوری.
يادت هست؟
اما همه ي اينها رادرخيالش مي گفت.
ودخترهمه ي اين حرفهارابارهاوبارهاباخودگفته بود.
سکوتي سنگين حکم فرمابود .
وواقعاهم نمي خواست ازدواج کند.خودش هم نمي دانست براي چه چنين کاراحمقانه اي کرده
واين حرف رابه پسرک گفته.
اماچيزي اين وسط شکسته بود.
چيزي مثل عهد.
پسرک گفت مهم نيست.
چون دراين سه سال من جزتوبه کسي نيانديشيدم.
واگراکنون حتي نخواهي بااوازدواج کني.
بازهم به من خيانت کرده اي...
قسمت سوم داستان زیبای عشق پنهان رادرپستهای فردابخوانید...
دوستان عزیز سلام...