بپیج...

این شعرزیبارم سایه ی عزیزتونظرش برام نوشته بود...

بپیچ ای تازیانه ! خرد کن ، بشکن ستون استخوانم را

به تاریکی تبه کن ، سایه ی ظلمت

بسوزان میله ھای آتش بیداد این دوران پر محنت

فروغ شب فروز دیدگانم را

لگدمال ستم کن ، خوار کن ، نابود کن

در تیره چال مرگ دھشتزا

امید ناله سوز نغمه خوانم را

به تیر آشیاسوز اجانب تار کن ، پاشیده کن از ھم

پریشان کن ، بسوزان ، در به در کن آشیانم را

بخون آغشته کن ، سرگشته کن در بیکران این شب تاریک وحشتزا

ستمکش روح آسیمه ، سر افسرده جانم را

به دریای فلاکت غرق کن ، آواره کن ، دیوانه ی وحشی

ز ساحل دور و سرگردان و تنھا

کشتی امواج کوب آرزوی بیکرانم را با وجود این ھمه زجر و شقاوتھای بنیان کن

که می سوزاند اینسان استخوان ھای من و ھم میھنانم را

طنین افکن سرود فتح بیچون و چرای کاررا

سر می دھم پیگیر و بی پروا ! و در فردای انسای

بر اوج قدرت انسان زحمتکش

به دست پینه بسته ، میفزارم پرچم پرافتخار آرمانم را...

باتشکرفراوان ازسایه ی عزیز بابت لطف بیکرانش...

 

 

یادم باشد...

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند.

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند.

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم.

که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد.

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم.

چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باش.

این متن زیبا روهم پارمیدا فرستادن...ممنون...

سال نو...

این شعرزیبارویکی ازدوستان به عنوان نظرداده بودند که به مناسبت سال نو...

منم به نوبه خودم سال نوروپیشاپیش به همه شما تبریک میگم...

<<< سال نو مبارک >>>

سلام اي سال نو اي وامدار لحظه هاي روشن فردا

خداحافظ تو را اي كهنه سال اي خاطرات شاد و نا زيبا

سلام اي سبزي و آب زلال و سايه هاي بيد

هلا اي آفتاب پاك و پر اميد

=============================================================

خداوندا: بگردان چون بهاران

حال من را سوي آن حالي كه مي داني

خدايا كاسه ي تقدير آوردم

و نجوا گونه قاشق مي زنم تا صبح

عطا كن قسمت من را تو بهروزي
به قدر ظرف من نه

قدر مهر چون تو معبودي

خدايا سال ها و لحظه هاي رفته ام رفتند

مرا اينك تو سال و لحظه هاي با سعادت هديه ام فرما

عزيزا هفت سين عيدمان را
سايه سار سبز سيماي سحرخيزان سرو انديش ساعي , مرحمت فرما

خدايا باور تغيير را ،اين كيميا درس بهاران را

در اعماق قلوب يخ زده ؛ گرم و شكوفا كن

چكاوك را تو ياري كن

به آوازي , دل همسايه مان را , شاد گردان

به خوشبختي , نشان كوچه ي بن بست ما را ده

نشان مردم اين شهر را , ياد بهار آور

خدايا در طلوع سال نو،آغاز راه سبز فردا ها

تو قلب هر مسافر را به نور معرفت

آ گه به رمز و راز زيباي سفر فرما

بفهمان زندگي بي عشق , نا زيباست

كه قدر لحظه ها

در لحظه , نا پيداست...

=============================================================

نوروز باستاني زيباترين جلوه شكوه تمدن سترگ ايراني

بر شما و خانواده محترم وهمه مردمان ايران زمين گرامي و شادباش باد.

سالي پر از عشق ،شادي،و موفقيت داشته باشيد...

 

 

غزل عشق...

اینم یه شعرزیباکه پارمیدا فرستادن...

غزل عشق تو امشب درنورديد مرا / کلبه ي محزون قلبم اشک ريختن چرا؟

قصه از انجا که عشق آغاز شد / يار من با بال من در پي پرواز شد

من صبوري کردم و ديگر چه سود / يار من آن شب ها ديگر در آغوشم نبود

نگريستم آسمان را با اين چشمان مست / گيج و حيران چه کنم من دراين دنياي پست؟

اي تجلي گه احساس عشاق زمين / ننگ بر من طلبيدم ز تو فردوس برين

فردوس سبز وجودم را زتو ميگيرم / آنچه زيبايي عالم گوهر است ز تو ميبينم

اي عشق مرا از خود رها کن / مرا ان تک سوار مرکب خونين دلان کن

ياد آن لحظه گريستم از جدايي / اشک خونينم ببارد از وصالي

مي پرستم تو را گر نماد جان و دلي / جان و دل را مي تکانم من از عشق ديگري...

 

 

عشق...

این شعرزیبارم پارمیدای عزیزتونظرش برام نوشته بود

عشق گفتی من به و جد آمد دلم

نیست غیر از عشق او خاک و گلم

عشق گفتی اشک سرم شد پدید

همچو عشقی را به عالم کس ندید

عشق گفتی رنگ زرد و آه سرد

شد همه سرتا به پایم درد درد

عشق گفتی درد هجرانم گرفت

غم دوباره خلوت جانم گرفت

عشق گفتی ترک دنیا کرده ام

روی جان در عزش اعلی کرده ام

عشق گفتی جام(می) امد پدید

مستی من از(می) او شد پدید...

 

 

زندگی...

زندگي زيباست زشتي هاي آن تقصير ماست / در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست.

زندگي آب روانيست روان مي گذرد / آنچه تقدير من و توست همان مي گذرد.

زندگي يک بازي دردآور است / زندگي يک اول بي آخر است.

زندگي کرديم و اما باختيم / کاخ خود را روي دريا ساختيم.

لمس بايد کرد اين اندوه را / بر کمر بايد کشيد اين کوه را.

زندگي را با همين غم ها خوش است / با همين بيش و همين کم ها خوش است.

باختيم و هيچ شاکي نيستيم / بر زمين خورديم و خاکي نيستيم...

باتشکرا ز شاهین عزیزبابت این شعرزیبا...

 

 

یارب...

دراین پست میخوام یه شعرزیبارواز میشا براتون پست کنم.

حتمابخونید...

یارب مرا یاری بده، تا خوب آزارش کنم / هجرش دهم زجرش دهم، خوارش کنم زارش کنم


از بوسه های آتشین، وز خنده های دلنشین / صد شعله در جانش زنم، صد فتنه در کارش کنم


در پیش چشمش ساغری، گیرم ز دست دلبری / از رشک، آزارش دهم، وزغصه بیمارش کنم


بندی بپایش افکنم، گویم خداوندش منم / چون بنده در سودای زر، کالای بازارش کنم


گوید مَیفزا قهر خود، گویم بکاهم مهر خود / گوید که کمتر کن جفا، گویم که بسیارش کنم


هر شامگه در خانه یی، چابک تر از پروانه یی / رقصم بر ِ بیگانه یی، وز خویش بیزارش کنم


چون بینم آن شیدای من، فارغ شد از سودای من / منزل کنم در کوی او، باشد که دیدارش کنم


گیسوی خود افشان کنم، جادوی خود گریان کنم / با گونه گون سوگند ها، بار دگر یارش کنم


چون یار شد بار دگر، کوشم به آزار دگر / تا این دل دیوانه را، راضی ز آزارش کنم...

 

 

عشق پنهان...

درپستهای قبلی قسمتهای یک ودوداستان زیبای عشق پنهان رواز وفا براتون پست کردم. 

وامروزم قسمت سوم وبراتون پست میکنم.

عشق پنهان...( قسمت آخر )

چون اگربرايت مهم نبود

مثل چيزهاي ديگر توي چت به من مي گفتي .

نه پشت خط

پس برايت مهم بوده.

دخترک آهسته جواب دادنه اينطورنيست.

...

بقیه داستان رادرادامه مطلب بخوانید

 

ادامه نوشته

کاش...

احساسی

آنکه چشمان تو را اینهمه زیبا می کرد / کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد


یا نمی داد به تو ابنهمه زیبایی را / یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد...

 

 

عشق پنهان...

دیروزقسمت اول داستان عشق نهان رو از وفا براتون پست کردم.

وامروزقسمت دوم روپست میکنم.

حتمابخونیدضررنمیکنید...

عشق پنهان...( قسمت دوم )

- الو.سلام

-- سلااام

- خوبي؟

-- نمي گي ور شکست ميشه بابات؟

-- بياروخط بچتيم چرازنگ زدي؟

...

بقیه داستان رادرادامه مطلب بخوانید

 

ادامه نوشته

عشق پنهان...

امروزمیخواهم قسمت اول داستان زیبای سه قسمتی عشق پنهان رواز وفا براتون پست کنم.

حتمابخونیدمطمئنم خوشتون میاد.

بازهم تشکراز وفای عزیزبابت این داستان زیبا...

عشق پنهان...( قسمت اول )

 دخترک بعدازاين که به مادرش خبرداد.

زنگ زدبه پسرجوان:

- الو.سلام

-- به.سلااااااام.خوبي؟

-مرسي شما خوبي؟

...

بقیه داستان رادرادامه مطلب بخوانید

 

ادامه نوشته

گمان...

 من گمان میکردم

دوستي همچون سروي سبز است

چار فصلش همه آراستگي است

من چه ميدانستم

دل هر کس دل نيست

قلبها زآهن و سنگ

قلب ها بي خبر از عاطفه اند

در ميان من و تو فاصله هاست

گاه مي انديشم

مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري

تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي

من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم

سيل سيال نگاه سبزت

همه بنيان وجودم را ويرانه کنان مي کاود

من به چشمان خيال انگيزت محتاجم

و در اين راه تباه

عاقبت هستي خود را دادم

مي توان

از ميان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو

هر دو بيزار از اين فاصله هاست

شيشه ي پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسي نقش تو را خواهد شست؟

چشم من چشمه ي زاينده ي اشک

گونه ام بستر رود

کاشکي همچو حبابي بر آب

در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود

مي تواني تو به من

زندگاني بخشي

يا بگيري از من

آنچه را مي بخشي...

 

 باتشکرفراوان ازتنهای عزیز بابت لطف بیکرانش...

 

 

اولین گلی که امروز کاشتم ...

   

 خواب مي ديدم خانومم يه چادر مشکي سرش کرده و با همون شلوار طوسي که خونه

مي پوشه افتاده دنبالم منم دارم از دستش فرار مي کنم وآاخرش رفتم سر از يه کتاب

فروشي در آوردم که مجبور بودم کتاب رو از دکه اي که بيرون بود بخرم بيارم نشون

کتاب فروشي بدم و تائيد بگيرم .

که يهو با زنگ موبايلم و صداي جابجا شدن خانومم از خواب بيدار شدم .يکي از دوستان

قديمي بود که رابطه مون به طرز نا مطلوب اما مسالمت آميزي به پايان رسيده بود فکر

نمي کردم شماره ام رو نگه داشته باشه خودم هم تمايلي به ادامه ي رابطه باهاش نداشتم .

اما چند وقتي بود که مي خواستم جوياي احوالش بشم .

يکي از خاصيت هايي که اين بشر داشت اين بود که زماني که باهاش دوست بودم عمدتا

نمازهام رو مي خوندم و اينبار هم با زنگي که ساعت 5:50 صبح بنده و خانومم رو مورد

لطف قرار داده بود باعث شد دوتاييمون برا نماز صبح بيدار بشيم. 

بماند که در طول شب خانومم بي توجه به سرفه هاي من پنجره رو تا نصفه باز گذاشته بود

تا در سرماي دلنشين(البته از نظر خودش) خواب راحتي داشته باشه.

خلاصه خانومم قبل من نمازش رو شروع کرد و با اينکه چند تا دعا هم خوند و از اونجايي

که من نمازم خيلي عميقه.(بر کمکرش هم لعنت)توي قنوت بودم که سجاده اش رو جمع کرد

و پنجره رو که بعد بيدار شدن بسته بودم رو تا نصفه باز کرد.

اين هم بماند که تا سلام دادن و چندتاي دعاي سفارشي که از قديم الايام دوستان و آشنايان و

مريدان درخواست کرده بودند يخ زدم .

توي قنوت همونطوري که داشتم به خدا مي گفتم ما رو از آتش نجات بده چشمي نازک کردم

و يواشکي توي دلم گفتم باشه حسابت رو مي رسم.

نماز که تموم شد پنجره رو تا ته بستم کيفم رو برداشتم و اومدم طبقه ي پايين تا به کارهام برسم.     

                                                     

 

باتشکرازوفای عزیز بابت این داستان قشنگ...

 


 

غم دنیا...

 
  • چند بارد غم دنیا به تن تنهایی /  وای بر من تن تنها و غم دنیایی
  • تیرباران فلک فرصت آنم ندهد که /  چو تیر از جگر ریش برآرم وایی
  • لاله ئی را که بر او داغ دورنگی پیداست  /  حیف از ناله معصوم هزارآوایی
  •  آخرم رام نشد چشم غزالی وحشی  /  گر چه انگیختم از هر غزلی غوغایی
  •  من همان شاهد شیرازم و نتوانی یافت /  در همه شهر به شیرینی من شیدایی
  • تا نه از گریه شدم کور بیا ورنه چه سود /  از چراغی که بگیرند به نابینایی
  • همه در خاطرم از شاهد رؤیائی خویش /  بگذرد خاطره با دلکشی رؤیایی
  •  گاه بر دورنمای افق از گوشه ابر /  با طلوع ملکی جلوه دهد سیمایی
  •  انعکاسی است بر آن گردش چشم آبی /  از جمال و عظمت چون افق دریایی
  • دست با دوست در آغوش نه حد من و توست  /  منم و حسرت بوسیدن خاک پایی
  •  شهریارا چه غم از غربت دنیای تن است  /  گر برای دل خود ساخته ای دنیایی
  •  

    عشق را ای کاش زبان سخن بود ...

     

     آنکه می گوید دوستت می دارم
    خنیاگر غمیگنی ست
    که آوازش را از دست داده است
    ای کاش عشق را
    زبان سخن بود
    .....
    هزار کاکلی شاد
    در چشمان توست
    هزار قناری خاموش
    در گلوی من
    عشق را ای کاش
    زبان سخن بود
    .....
    آنکه می گوید دوستت می دارم
    دل اندهگین شبی ست
    که مهتابش را می جوید
    ای کاش عشق را
    زبان سخن بود
    .....
    هزار آفتاب خندان در خرام توست
    هزار ستاره گریان
    در تمنای من
    عشق را ای کاش
    زبان سخن بود...

     

    باتشکرفراوان ازدوست خوبم وفابابت لطف بیکرانش

     

     

    رورجدایی...

     

     

    روز جدايي بود و از غم گريه کرديم 

      تا لحظه آخر دمادم گريه کرديم

      بغض گلوي خسته مان راشل گرفتيم

     زيرا شکست وبازمحکم گريه کرديم

      ازهق هق ما عالمي هم باخبرشد 

      با اينکه ما آنقدر مبهم گريه کرديم

      وقتي جدا شد چشم من از شانه هايت

      من تازه فهميدم که با هم گريه کرديم 

      اشک تو را هم مثل اشکم پاک کردم 

     اما خدا حافظ که گفتم گريه کرديم 

     حالا پشيمان نيستم از عشق بلکه 

     حسرت به دل ماندم چرا کم گريه کردیم...

     

     

    من خواب دیده ام...

     

     

    من خواب ديده ام که کسي ميآيد

    من خواب يک ستاره ي قرمز ديده‌ام

    و پلک چشمم هي ميپرد

    و کفشهايم هي جفت ميشوند

    و کور شوم

    اگر دروغ  بگويم

    من خواب آن ستاره ي قرمز را

    وقتي  که خواب نبودم ديده ام

     



     کسي ميآيد

    کسي ميآيد

    کسي ديگر

    کسي بهتر

    کسي که مثل هيچکس نيست، مثل پدر نيست ، مثل انسي

    نيست ، مثل يحيي نيست ، مثل مادر نيست

    و مثل آن کسي است که بايد باشد

    و قدش از درختهاي خانه ي معمار هم بلندتر است

    و صورتش

    از صورت امام زمان هم روشنتر

    و از برادر سيدجواد هم

    که رفته است

    و رخت پاسباني پوشيده است نميترسد

    و از خود سيدجواد هم که تمام اتاقهاي منزل ما مال

     


     و اسمش آنچنانکه مادر

    در اول نماز  و در آخر نمازصدايش ميکند

    يا قاضي القضات است

    يا حاجت الحاجات است

    و ميتواند

    تمام حرفهاي سخت کتاب کلاس سوم را

    با چشمهاي بسته بخواند

    و ميتواند حتي هزار را

    بي آنکه کم بيآورد از روي بيست ميليون بردارد

    و ميتواند از مغازه ي سيدجواد ، هرچه که لازم دارد

     

     

     

    و ميتواند کاري کند که لامپ "الله "

    که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود .

    دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان

    روشن شود

    آخ ....

    چقدر روشني خوبست

    چقدر روشني خوبست

    و من چقدر دلم ميخواهد

    که يحيي

    يک چارچرخه داشته باشد

    و يک چراغ زنبوري

    و من چقدر دلم ميخواهد

    که روي چارچرخه ي يحيي ميان هندوانه ها و خربزه ها

    بنشينم

    و دور ميدان محمديه بچرخم

    آخ .....

    چقدر دور ميدان چرخيدن  خوبست

    چقدر روي پشت بام خوابيدن خوبست

    چقدر باغ ملي رفتن خوبست

    چقدر سينماي فردين خوبست

    و من چقدر از همه ي چيزهاي خوب خوشم  ميآيد

    و من چقدر دلم ميخواهد

    که گيس دختر سيد جواد

    را بکشم

     

     

     چرا من اينهمه کوچک هستم

    که در خيابانها گم ميشوم

    چرا پدر که اينهمه کوچک نيست

    و در خيابانها گم نميشود

    کاري نميکند که آنکسي که بخواب من آمده است ، روز

     


     و مردم محله کشتارگاه

    که خاک باغچه هاشان هم خونيست

    و آب حوضشان هم خونيست

    و تخت کفشهاشان هم خونيست

    چرا کاري نميکنند

    چرا کاري نميکنند

     



     چقدر آفتاب زمستان تنبل است

    من پله هاي  يشت بام را جارو کرده ام

    و شيشه هاي پنجره را هم شستهام .

    چرا پدر فقط بايد

    در خواب ، خواب ببيند

    من پله هاي  يشت بام را جارو کرده ام

    و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام .

    کسي ميآيد

    کسي ميآيد

    کسي که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در

     



     کسي که آمدنش  را

    نميشود گرفت

    و دستبند زد و به زندان انداخت

    کسي که زير درختهاي  کهنه ي  يحيي بچه کرده است

    و روز به  روز

    بزرگ  ميشود،  بزرگ ميشود

    کسي که از باران ، از صداي شرشر باران ، از ميان پچ و پچ

    گلهاي اطلسي

     


    کسي که از آسمان توپخانه در شب آتش بازي ميآيد

    و سفره را ميندازد

    و نان را قسمت ميکند

    و پپسي را قسمت ميکند

    و باغ ملي را قسمت ميکند

    و شربت سياه سرفه را قسمت ميکند

    و روز اسم نويسي را قسمت ميکند

    و نمره ي مريضخانه را قسمت ميکند

    و چکمه هاي لاستيکي را قسمت ميکند

    و سينماي فردين را قسمت ميکند

    درختهاي دختر سيد جواد را قسمت ميکند

    و هرچه را که باد کرده باشد  قسمت ميکند

    و سهم ما را ميدهد

    من خواب ديده ام ...

     


     

    من به توخندیدم...

                                   

     

     من به تو خندیدم

    چون که می دانستم

    تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه

    سیب را دزدیدی

    پدرم از پی ِ تو تند دوید

    و نمی دانستی باغبان ِ باغچه ی همسایه

    پدر پیر من است

    من به تو خندیدم

    تا که با خنده تو

    پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

    بغض چشمان تو لیک

    لرزه انداخت به دستان من و

    سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

    دل من گفت: برو

    چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را . . .

    و من رفتم و هنوز

    سالهاست که در ذهن من آرام آرام

    حیرت و بغض تو تکرار کنان

    می دهد آزارم

    و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

    که چه می شد اگر باغچه ی خانه ما سیب نداشت . . .

     

    باتشکرفراوان ازدوست خوبم که این شعروبهم داد...