یک عمرگذرازتنهایی

درددل بادل

دیباچه...

 

به نام بخشنده بزرگ,یاوربرحق,به نام خداوندایثاروانصاف

 

سلام...

سلامی ازپشت دیوارهای بلندتنهایی,

ازته خاطرات قدیمی,ازگلزارشادی های فراموش شده امیدوبلوغ نیافته دردل نفرین دفن شده,

سلامی ازپشت یک دنیای مجازی ازپس یک شیشه,

به بلندی یک فریادبه امیدرسیدن...

بگذارازدردی بگویم که مدتهاست سینه ام رامی فشارد,

بارانی که مدتهاست نباریده,

خورشیدی که دیرگاهیست برنیامده,

پرنده ای سیه بال که روزی سیمرغ آرزوهابود,

آری اوکه قفره نگاهش کالبدروح رامی شکافد,

حالاازشهرمن ازدیارعاشقی ام رقته است...

بگذاربگویم...

به که پیغام دهم...

به پرستوکه سفرمیکندازسردی فصل,

یابه مرغان نکوچیده مرداب گناه,

به که پیغام دهم,

به شب هنگام که مانده به راه,

یابه انبوه کلاغهای سیاه...

 

 

+ درددل سعید در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 0:0 |

سخنی بادوستان...

احساسی 

به پریشانی های وبلاگم شک نکن / که پریشان ترازآن قلب پریشان من است.

 


ادامه مطلب
+ درددل سعید در جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 0:0 |

امسال...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

امسالم مثل هر سال گذشت.

گاهي "روي" بلندي هاي  اون هم نه چندان بلند.

گاهي  "توي" دره هاي اون هم نه چندان عميق.

به چشم به هم زدني به نفس كشيدني به دم و بازدمي.

واسه خدا و بنده هاي اون چندان خوب نبودم اونطور شايسته و البته واسه خودم.

همه روزا عوض شدن منم عوض شدم.

اما نه عوض شدني بايسته و خواسته.

اما اميدوار كننده كه لااقل دانا شدم به نادانيم.

همه روزا طي شدند مثل هر سال مثل پارسال مثل دوسال پيش مثل ده سال پيش مثل هر روز.

و من باز افتان و خيزان به سمت تو ميام باز هم تكرار زمين خوردنا بلند شدنا نااميد شدنا اميدوار شدنا گريه كردنا خنديدنا شاد شدنا دل بستنا نگرانيا توكلا تلاشا تنهاييا و

با همه ي خصوصيات اخلاقي خوب و بدم ميام كه" تو" شم.

تو جريان شيرين اتاق تکوني يه دستخط لابلاي يه کتاب دوست داشتني پيدا شد.

اين بود:
 
در سايه سار مهر تو رنگينتر از بهار

چونان ستاره هاي درخشنده در مدار

يا مثل رودخانه ي وحشي به پاي کوه

من مست و بيدل و مجنون و بيقرار

يادش به خير چه زود همه چيز گذشت...

 

 

+ درددل سعید در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 11:30 |

مجازات...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

همه آدماي دنيا واسه من خنجر كشيدن بدون اين كه بهم بگن دليل اين كارشون چيه؟

دارم مجازات مي شم اما هنوز نمي دونم به چه جرمي ؟

نمي دونم چه مرگم شده ولي دنيا روديوار بلندي مي بينم  كه سايه اش داره اذيتم مي كنه.

نمي دونم كي قراره اين لباس غم از تنم بيرون بياد.

لباسي كه به اعماق وجودم نفوذ كرده و لبخند رو لبام خوشكونده.

حسرت همه چي رو رودلم کذاشته حتي يه روز خوش.

يه قلب خالي از اميد كه هر روز نااميد تر از ديروز ميشه.

نمي دونم اين چه حسيه ولي داره داغونم مي كنه احساس مي كنم دلتنگم.

احساس ميکنم کم آوردم احساس خستگي ازخودم و دنيا.

خاطرات تلخ گذشته و آهنگهاي غمگين زندگي ام خوراک اين روزام شده.

انگار تقدير عمرم طوري رقم خورده كه تا آخر عمرم تو قفسي اسير باشم.

تو قفسي آهني به نام تن.

دوست دارم رها بشم رها از اين جسم خسته.

ظلم، ستم، دروغ، نامردي، نامهرباني، بي معرفتي، اشک و گريه دارن رو سرم خراب مي شن و كسي نيست اين آدما رو مجازات كنه.

ولي من به جرم سكوت دارم مجازات ميشم .

دوست داشتن آدما ديگه  برام سخت شده.

ريشه ي محبت داره كم كم از وجودم فراري مي شه.

و من همون حس غريبم كه موندم  كنار موج لحظه هاي بي كسي.

به سکوت آرام خانه کاغذي ام قسم که مي دانم اين مجازات حق من نبود...

 

 

+ درددل سعید در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 9:30 |

بن بست...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

بچه كه بودم چه دل بزرگي داشتم حالا كه بزرگ شدم چقد دلتنگم.

بچه كه بودم درد دلمو به يه زبون به همه مي گفتم  و همه مي فهميدن.

اما حالا كه بزرگ شدم درد و دلمو به صد زبون به همه مي گم اما هيچ كس انگار نمي فهمه كه من چه غم بزرگي تو سينه دارم.

به راستي اي كاش زندگي دنده عقب داشت.

نمي دونم چرا احساس مي كنم تو اين لحظه حالم شبيه حال  يه ديوار درحال انهدامه.

دلم از تمام آرزوها خسته ست.

تقريبا ميتونم بگم دارم دق ميکنم.

تو اين در به دري هام فقط سکوت ميکنم و از ياد ميبرم وا‍‍ژه اي به نام  زندگي  رو.

آشفته ام...

خستگي از دنيا تو چشمام موج ميزنه.

اي خدا...

قسم به  صخره هاي دلتنگيم  اين كلبه ي تنهايي حق من نبود...

 

 

+ درددل سعید در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 9:50 |

دلتنگیهام...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

صدا...نور...تصوير...حرکت...
..........
......................
.............................
کات...

تو نقطه شروع زندگي صدا بود ، نور بودو حرکت...

کجاي اين دنياي خاکي وايسادم.

چرا دلم تو گوشه اين سينه بي تابي مي کنه.

پي چي ميگرده.

دنبال رسيدن به کدوم تصويره.

چقدر تنهاييم عميق شده.

 لغتها رو شستم.

اما باز غبار خاک آلودگي بعضي از جمله هامو مثل " کات " بازي تموم شد براي من ميمونه.

چقدر تنهاييم عميق شده.

تو تو کدوم پلان زندگيم با کدوم فرمان حرکت به صحنه مياي ؟

لحظه هامو بسته به نام زندگي شروع مي کنم.

جلو ميرم فراموش مي کنم که زندگي عادت نيست اما من به اون خو کردم

تنهاي تنها شدم.

حتي تنهايي هم از من گريزونه و تنهام گذاشته.

چه واژه تنهاييه " من " اما من تنهام.

گفتم به دلتنگي هام دست نزن چون تنها سرمايه ام همين دلتنگي هاي گاه گاهه و بس.

آره همين دلتنگي تنها مهمون لحظه هاي تنهايمه اونو ازم نگير.

شيشه عمر دلتنگيهامو نشکن.

آره خو کردم به تنهايي عادت کردم به زندگي اجباري

اصلا مي خوني ؟ نمي دونم اما مي نويسم که تنهام...

 

 

+ درددل سعید در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 8:31 |

آسمان وزمین...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

نقطه اي که آسمان و زمين يکي مي شوند تو آسمون باش و من زمين.

تو آسمون باش چون پاکي‌.بزرگي.بخشنده اي.صافي مثل آسمون.

منم زمينم چون دلش از سنگه.نامهربونه.

 وحالا فرض کن عاشق هم شن.

به نظرت چه اتفاقي مي افته؟

بهم مي رسن يا نمي رسن؟

اگه بگي نمي رسن خوشحال مي شم چون داري خصوصيات زمين رو پيدا مي کني و شبيه من مي شي.

ولي يادت باشه نقطه اي هست که اونا بهم مي رسن فقط کافيه دقت کني.

اگه دقت نکردي بهت مي گم.

آسمون و زمين با دريا بهم وصل مي شن.

ديدي نقطه اي رو که اسمون و دريا تو هم محو مي شن؟

اگه ديدي پس.

ديدي نقطه اي رو که آسمون و زمين تو هم محو مي شن.

حالا يه سوال؟

چرا نمي خواي بذاري ابراي دلت ببارن؟

آخه درياي دلم اونقد برات گريه کردم خشک شده.

آسمونم دريايي که مي تونه ما رو بهم برسونه خشک شده.

بيا و بذار ابرات يکم بباره تا بهم برسيم.

آسمونم دوست دارم.

قربانت زمين...

 

 

+ درددل سعید در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 10:49 |

سلام...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

سلام...يه سلام رنگين.

الان نزديکاي صبحه اکثرا خوابند اما من دارم فکر ميکنم.

وقتي خوب دقت ميکنم ميبينم واقعا ما آدمها چقدر ميتونيم روي رفتار،کردار ، گفتار و گاها زندگي همديگه تاثير داشته  باشيم ؟

چقدر ميتونيم از گذشته و تجربيات همديگه براي بهتر کردن شرايط زندگيمون و ساختن فردايي بدون اشتباه تر استفاده کنيم ؟

اينکه چقدر يه دوست ميتونه توي رسيدن به آرزوهامون بهمون کمک بکنه و کجاها بهمون پيوند بخوره

واقعا بهش فکر کردين؟

يعني  زمان اينجور دوستي ها تموم شده؟

اگه تموم شده پس چجوري ميشه که يکي از فرسنگها فاصله مياد تا تورو به دنياي ديگه اي ببره.

از گذشته هات جدا کنه و روشني فردا رو نشونت بده.

واقعا چطور ميشه ؟...

 

 

+ درددل سعید در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 9:0 |

بارگران...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

بنام خدايي که براي قلب دوست و براي اثبات دوستي اشک را آفريد.

اگر بار گران بوديم و رفتيم اگر نامهربان بوديم و رفتيم...

گرچه اين دنيا ندارد اعتباري اين را نوشتم تا بماند يادگاري...

سلام سلامي از قلب شکسته از قلبي دور افتاده همچون کبوتري سبکبال که دراسمان عشق به پروازدرامده است.

سلامي به بلنداي اسمان و به زلال و خلوص چشمه ساران سلامي به لطافت گرماي بهاري.

سلامي همچو بوي خوش اشنايي سلامي بر خواسته از دل و نشسته بر دل.

روز اول گل سرخي برام اوردي گفتي براي هميشه دوستت دارم.

 روز دوم گل زردي برايم اوردي گفتي دوستت ندارم.

 روز سوم گل سفيدي برايم اوردي و سر قبرم گذاشتي و گفتي منو ببخش فقط يه شوخي بود.

بهت نمي گم دوسِت دارم،ولي قسم مي خورم که دوسِت دارم .

بهت نمي گم هرچي که مي خواي بهت مي دم،چون همه چيزم تويي نمي خوام خوابتو ببينم،

چون توخوش ترازخوابي اگه يه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال يه شونه گشتي که گريه کني،

صِدام کن بهت قول نمي دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گريه مي کنم.

 اگر دنبال مجسمه سکوت مي گشتي صِدام کن، قول مي دم سکوت کنم.

 اگه دنبال خرابه مي گشتي تا نفرتتو توش خالي کني ،

 صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه يه روزخواستي بري قول نميدم جلوتو بگيرم اما باهات ميدوم.

 اگه يه روز خواستي بميري قول نمي دم جلوتو بگيرم اما اينو بدون من قبل از تو ميميرم...

 

 

+ درددل سعید در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 12:36 |

عدالت...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

سلام...

نميدونم اينبار از کجاي قصه شروع کنم .با پرسيدن حال و احوالت يا گله گذاري ، شايدم با مرور روزايي که گذرونديم.

خيلي خوب مثل اينکه نيازي به احوالپرسي نيست پس يه راست ميرم سر اصل مطلب...

خودت بگو چقدر نفس نفس زدم تا تورو توي گوشه دنج اولين روز يک ظهر بهاري پيدات کردم و چقدر آروم و و با آرامش و بي نفس زدن  دستم رو ، وازه هاي سرگردان و  دلم رو پس زدي ؟

هوست کردم . تو ملکه همه فصل هام بودي اما حالا تو هيچ فصلي کنارم نيستي و نميشه پيدات کرد.

خبر جديد اينکه اوني که تو روياهام بود براي هميشه از روياهام پاک شد و از اون جلوتر نيومد.

مني که اونو تو عالم واقعيت براي هميشه ميخواستم منو از روياهاش بيرون کشيد.
                                                              
چقدر بده که تنهاييهمو با کسي قسمت ميکنم که تو قسمت من نيست.

من حتي تو کمترين لحظه خلوت و تنهاييش  لحظه اي به ذهنش هم نميرسم.

دلم شکسته...

 آدم روياهاي اون ، حقيقت رو و حقيقت آدم روياهاي منو شکست.

اين عدالته يا بي عدالتي ؟

قضاوتش به عهده اونايي که ميتونند بين عشق و قسمت و حقيقت ديوار بکشند...

 

 

+ درددل سعید در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 8:30 |

بیداری رویاها...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

بعد از مدت ها نديدنش، خوابشو مي بيني.

تو خواب، داره تو پياده روي يه جايي حوالي خيابون قصرالدشت راه ميره.

صداش مي زني.

انقدر حتي تو خيابون همه چيز سر جاي خودشه.

انقدر حس خوشحاليت بعد ديدنش طبيعي به نظر مياد.

که خودت شک ميکني.

خواب بوده؟ رويا؟

احساس خوبي داري از ديدن همچين خوابي.

کارت به کجا کشيده؟

به يه خوابم راضي ميشي؟

اينم بايد بگم 1:جدايي از تو کابوسه/ شبيه مرگ بي وقته...

 

 

+ درددل سعید در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 8:25 |

راز...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

خدايا اين راز چيه...

اولين کسي که عاشقش ميشي دلتو مي شکونه و ميره.

دومين کسي رو که ميخواي دوستش داشته باشي واز تجربه قبليت استفاده کني دلتو بدتر مي شکونه وبهش نميرسيم.

بعدش ديگه هيچ چيز برات مهم نيست.

وازاين به بعد ميشي اون آدمي که هيچوقت نبودي.

ديگه دوستت دارم واست رنگي نداره واگه يه آدم باهات دوست بشه.

تو دلشو ميشکني که انتقام خودتو ازش واز روزگار بگيري.

واون ميره...

اين طوريه که دل همه ي آدما ميشکنه.

من هم بخاطر شکست هاي بعدي تن به هيچ عشق ديگه اي نميدم.

نميخوام دل بشکنم نميخوام دوست داشتن واسم رنگي نداشته باشه.

تاحالاهرکسي بهم گفت دوستت دارم من فقط لبخندي زدم وهيچ چيزي نگفتم تا آخرشم همينطوري ميمونم.

نميخوام آدم ديگه اي بشم وبه اولي هرچيزي راضيم مثل تو...

 

 

+ درددل سعید در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 8:42 |

خاطره دوست داشتنی...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

خارپشتي در آغوش دارم.

براي خاطرات دوست داشتني که زخمم مي زنند.

چه مي شود گفت؟

وقتي مي فهمي راست نميگويد.

وقتي مي بيني از حرف ديروزش تا حرف امروز آنقـــــــدر فاصله است که از تو تا او.

اما چرا دروغ را از او شنيدن اين اندازه خوشايند توست؟

هرچند...

دروغي وجود ندارد، حقيقتي هم.

دلت ميخواهد حرف هايش را باور کني.

تمام حقيقت است او.

اصلا او تمام باور توست...

 

 

+ درددل سعید در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 18:17 |

کاش...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

عشق ودل من مثل مردابي ميمونه که توش تنها يک نيلوفر سفيدوصورتي قشنگه.

که درست وسط مردابه.

ومن براي رسيدن بهش نميدونستم چيکار کنم يا چطور بهش برسم.

که دلم طاقت نياورد ودل تنهاي من خودشوداد دست باد .

وبراي رسيدن بهش با پاي پياده وبا دل رفت .

وميخواست که خدا براش معجزه کنه که غرق نشه وتوي مرداب فرو نره وبه نيلوفرش برسه.

چون فکر ميکرد خدا باهاشه وعشقش پاکه اما رفت.

اما رفت ونفهميد که بايد با قايق بره واگر قايقي در خشکي نيست يعني وصالي نيست.

وتلاشش بيهوده ست ودر اين راه.

در اين راه خدابهش فهموند ونذاشت که غرق بشه.

که حتي بتونه تنها با يادش تا مرگ زندگي کنه و تا سرانجام وآخر عشقش بره.

رفت وتوي راه نوشته اي توجه اونو جلب کردکه نوشته بود.

تو نميتوني کسي رو به زورعاشق خودت کني.

وتنها راهش اينه که اجازه بدي:خودشان دوست داشته باشند.

من هرچقدرهم عشقم پاک باشه وهر چقدر هم که دوستش داشته باشم .

نبايد به بدبختيش راضي باشم،نبايدبرخلاف ميلش ودلش راضي باشم.

دوست داشتن من بايد فراموش بشه ودر تنهايي کوير دل دفن بشه.

تاشايد کمي از غم وغصه ي معشوقش کم بشه وباز هم برم توي لاک تنهايي خودم که مبادا باعث آزارش بشم.

اون خوبه ولايق بهترين هاست ومنم بايد بشم همون شاد نماي قديم که هميشه چشم انتظار يک معجزه بودولي...

ولي بيخيال اون شاد باشه من شادم اون خوشبخت باشه من هم.

من هم دور ازاون.

ولي توهمه ي اينها اين برام مهمه وبهم دلگرمي ميده که دوستش دارم.

حتي اگه دور از من باشه وتنها عشق اون تو دلمه وجاي هيچ عشق ديگه اي نيست تو دلم.

چون جايي توي دلم برا کس ديگه باقي نمونده.

کاش يک قايق بود يا بالي براي پرواز ورسيدن بهش.

کاش کاش کاش...

 

 

+ درددل سعید در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 8:35 |

دعای بی اثر...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

من كه چيزي نميدونم ولي اينجا همه ميگن: همه ي دعاهامون به باد رفت

مي ترسي از چيزايي كه قراره بشه ميترسي، از ضجه هاي زني كه قراره بشنوي

از گريه هاي پيرزني كه قراره ببيني، نميدوني سر قبرش قراره مردي فرياد بزنه يا نه

يه نفر اول راه عاشقي، بين كلي احساس قشنگ، همسفرشو وسط اين دنياي كثيف، تنها گذاشته و رفته

چند ساعتي هست كه تو خبرداري ولي هنوز يه قطره اشك نريختي. اشك چيه؟ بايد فرياد بزني

اشك كمه برا همچين مصيبتي

مات و مبهوت به چشماي باد كرده ي دور و بريا نگاه ميكني، هنوز نميدوني برا چي بايد اشك بريزي

مثه خوابگردا راه ميفتي تو خيابون. پاهات مثه دوتا عضو اضافي دنبالت كشيده ميشن

ميري سمت كافي نت كه يه سري هذيون بنويسي كه ميدوني هيشكي نميخونه، ولي خب مهم اينه كه تو نوشتي

اينم بايد بگم1: آسمون بغضتو بشكن/اون ديگه برنميگرده/نفساي گرمش امشب/هم نفس با خاك سرده

اينم بايد بگم 2: وقتي فاجعه اي انقدر بزرگ باشه كه تو حس كني اشكات در مقابلش حقيرن، اونجا شايد آخر دنيا باشه

اينم بايد بگم 3:آرزو ميكني تو به جاي آرزو، مي مردي. اقلا از مرگ تو، كسي نبود كه بخواد خودكشي كنه

اينم بايد بگم 4:تنم سرده ولي انگار تو دستاي تو آتيشه/ خودت پلكامو ميبندي و اين قصه تموم ميشه

بالاخره شكستن بغض من...

 

 

+ درددل سعید در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 8:52 |

ای خدا...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

من هم ديگر حرفي براي گفتن ندارم

نه حرفي نه گله اي نه شکايتي ونه

اي خدا فقط تو ميدوني چه احساسي دارم وتو دلم چي ميگذره

کاش ميدونستم چيکار کنم

کاش کاري از دستم بر مي اومد

کاش هيچوقت بهش نميگفتم که وقتي نميتونم براش کاري بکنم مايه عذابش نباشم

کاش پاي برادريم ميموندم  که شايد کمي از درددلش رو بهم ميگفت وميتونستم کمکش کنم

حداقل اون موقع احساس ميکرد يکي هست حرفاشوبشنوه وبفهمه وکسي نيست که دنبال سوءاستفاده از حرفاش باش

من که تمام حرفام شده کاش ها

کاش کاش کاش

منو ببخش

اي خدا

مترسک گفت:مرا براي ترساندن آفريدن اما من تشنه عشق پرنده اي شدم که سهمش از من گرسنگي بود.

 

 

+ درددل سعید در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 8:34 |

سکوت سرد...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

سلام...

بعد از يه سکوت سرد و ممتد و طولاني بازم اومدم اما اين روزها تنها تر از هميشه.

اين روزها عجيب دلتنگم و تنها تر از تو .

اره خدا جون تنها تر از خود خودت.

تويي که اون بالا نشستي و خداييتو ميکني و غمي نداري.

اگه ميدونستي غم چيه و چه سنگينه و تلخ و سينه سوز هيچ وقت

 به بنده هات که با هزاران اميد و ناز و ارزو ساختيشون نميدادي.

هيچوقت...

زندگي اجبارست...

 

 

+ درددل سعید در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 9:44 |

زیبایی ریشه ها...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

زيبايي ريشه ها و حس باغچه حجم سنگين زندگي باعث شده بيشتر به بودنم بيانديشم

 و بيشتر احساسش کنم.

من ، هر روزتمام باغچه را ميکنم و  خاکش را بيرون ميريزم.

ريشه ي گل ها را نوازش ميکنم و بعد ، طي يک مراسم سکوت گل ها را به خانه شان بازميگردانم.

و بدين ترنيب آنها روز به روز با طراوت تر ميشوند.

چون هر روز بيشتر ارزش خاک زير پاي خود را احساس ميکنند.

و مي فهمند که با آنکه تمام زيبايي باغچه به گل هايش است وکسي به زيبايي خاک توجهي ندارد.

اما مادر باغچه خاک است.

آري گل ها ميفهمند که آنها فقط تجلي زيبايي هستند.

و زيبايي واقعي در ديگر سو است ، جايي که هيچ کس نمي بيند مگر کساني که حسش کنند.

اگر دست من بود ، بعد از اينکه گلها باز شدند آنها را سر و ته ميکاشتم.

تا کمي بتوانم از ريشه ها قدر داني کنم و بهشان بفهمانم که چقدر مهم هستند.

تا وقتي کله ي گل زيبا به خاک خورد و ما تحتش به هوا رفت.

لذت ببرم از درسي که به او داده ام.

من با افتخار تمام کلکسيون ريشه هايم را به نمايشگاه گلهاي رنگارنگ مي برم.

تا به انسان هاي بي ريشه بفهمانم ذات مهمتر از ظاهر است.

و گل زيباست ، بخاطر ذات پاکش ريشه هاي سخاوتمندش.

و مادر بزرگوارش و حسي که به همه ميدهد زماني که نگاهش مي کنند.

و اين همه بخشندگي اي که دارد.

آري من ، هر روز

"  نگاه آدم ها به زندگي را  "  به  " خود معناي زندگي  "   سنجاق ميکنم.

و براي همين است که حجمش هر روز سنگين تر ميشود و وزنش ، هر روز کمتر و کمتر...

 

 

+ درددل سعید در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 10:46 |

عشق بی فرجام...

خرزز خون من سيراب مي شود / شبها زناله ام بي خواب مي شود

چون سرمينهم به دامانش زاشکهايم / دامان ‍پاکش غرق  خوناب مي شود

هردم نگاهم با نگاهش جفت گردد / همچون آتشي برسيماي مهتاب مي شود

هرجانگاهش ميرودحتي به گورمن / اشک خون ريزمو مرداب مي شود

ديروززموج گيسويش مجنونم ميساخت / امروزدلم ازهجرش بي تاب مي شود

آتش به جانم زده اين عشق بي فرجام / که ديده ام هرشب بيخواب مي شود...

 

 

+ درددل سعید در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 10:40 |

قاب عکس...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

شبا قاب عکست رو مي ذارم روبه روم .خيره مي شم تو چشاتو محو تو مي شم.

خاطراتمون يادم مياد خاطرات تلخ و شيرين.

خاطرات شيرين پيش دستي مي کنن خنده هات حرفات بدو بدو خودشونو از قلبم به مغزم و از اونجا درست جلو چشام ميان انگار درست کنارتم مي خوام اينا هيچ وقت تموم نشن يهويي همه جا تاريک مي شه.

يادم مياد روزي که قلبمو بهت دادم هوا سرد بود برف مي باريد اما تو توجهي نکردي پشتتو کردي و رفتي.

از رد پاهات دنبالت اومدم يه چيز سرخ رو زمين بودخوشحال شدم که حداقل يه نشون از خودت گذاشتي.

دويدم دويدم اما ديدم قلب خودمه يه رد پام روش داره جون مي ده صدات کردم تو رو خدا داره مي ميره برگرد تو رو خدا...

ببين چه سرده اما نه فايده اي نداره تو توجهي نمي کني.

اون داره مي ميره و تو...

برگرد تا...

نه ه ه ه...

قلبم مي ميره.

يه اشک سرد و بي روح رو گونه ام منو به خودم برمي گردونه.

قاب عکستو آروم رو پشتش مي ذارم رو ميز پتو رو مي کشم رو سرم و اروم گريه مي کنم.

فقط گريه...

 

 

+ درددل سعید در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 9:15 |

غمگین ترین غزل...

غمگين ترين غزل ز زبان من نوشته شد / نفرين به ساعتي که وجودش سرشته شد

بين آخراي خداکه جغدشوم سرنوشت ما / چوزپيش مابرفت لحظه اي ديگر فرشته شد

لطفي کنيدبه اين مرغک اسير / چو پر گشود سوي اوهردو بالش برشته شد

اي خانه خراب خانه خرابم چراکني / من که عمرعزيزم به پاي توکشته شد

فرياد زين ناکسان که باماچه نکردند / دراين عشقي که با غم  او آغشته شد

خدايا با آه وحسرت سعيدگفته بودبه تو / جزتوبه هيچ کس نظرنکردچرا گناهم نوشته شد...

 

 

+ درددل سعید در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 9:11 |

حرف نگفته...

حرف دارم ازدلم برات فراوون / ازاينجا گرفته تاته خيابون

تومنوکردي آواره بيابون / دوسم نداشتي حتي قديه قطره خون

خوني که ازچشام چکيدوبه دومنت ريخت / تواصلااعتنانکردي دلتم ازم گريخت

ازعشقت ميرم شبازير بارون / آخه تومنوبدجورکردي زاروحيرون

وقتي ميگي برواز پيشم  / ازشنيدنشم ديوونه ميشم

شبا همش تا صبح  بيدارم / چشم  روي هم نميزارم

يه لحظه آرامش ديگه ندارم / فقط ميخوام مثل ابربهارببارم

چكار كنم كه مثل گذشته ها بشي / شباباعشق من بخواني صبحادوباره پاشي

تو قلبم يجوري بازدوباره جاشي / جزمن خسته ودلسردازآدماشي

تو مرز جنون تو آخرشي / چرا مي خواي ديگه باهام نباشي

يدون دوست دارم قده يه دنيا / قد تمام زمين وآسمونا

بد جوري تا كردي تو بامن / حقم نبوداينجوري تنها موندن

خسته شدم از اين اداها / يكمم شده ديگه باما راه بيا

راستش خودمم نفهميدم چي گفتم / تنهابودم چرت وپرت سرودم

بروخوش باش باهرکي هستي / گلايه هامم بزاربه پاي مستي

من کاري باهات ندارم ميسپارمت دست خدا / خداخودش يه روزي تورم ميزاره تنها

تنهاشدي يادمنم ميافتي / بعدش نگي بهم نگفتي

بروخوش باش منم بايدبرم / برم وبه تنهاييهام برسم

خدانگهدارعزيزم خدانگهدار / ميبينمت يه روزي به اميدديدار...

 

 

+ درددل سعید در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 9:7 |

دلتنگی...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

دلتنگى باز هم حضور سنگينش را تحميلم ميکند.

چه بنويسم از اين همه روزها و لحظه هايى که به قول آينه در خود ميشکنم.

 اما غرور بغض نشکسته ام را به آهى سرد فرو مينشاند.

خسته ميشوم از اين همه غبار.

دست تو ، دست مهربان و پاک و معصومت.اما کجاست؟
 
ميترسم از من متنفر باشى.

ببخش که اينقدر بى پروا سخن ميگويم.
 
نتوانستم دوست بدارم.اما تو را دوست ميدارم.تو را که هرگز از دست نخواهم داد.
 
و تو مهربانى را يادم دادى.
 
روحم شکسته و خستست.درست مثل جملاتم.
 
مثل کلماتى که در ميان هق هق گريه بريده بريده ميگويم.

بگذار سبک شوم.

ساعتها ميگذرد.
 
به خود که مى آيم چشم هايم خيس خيس است.

مدتها بود که گريه نکرده بودم...

 

 

+ درددل سعید در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 9:4 |

بهترین بهونه...

تنهايي منوباخودش هم  خونه کرده / هرچي غم تودنياست توي قلبم لونه کرده

اززندگي خسته شدم ولي خوب پايان نداره / کنارگذاشتن اين همه دردامکان نداره

روزاي آخرکه نگام نگاتومي خواست / دست سردمم گرميه دستاتوميخواست

توهم نموندي ورفتي وتنهام گذاشتي / شايدم به جاي من يکي ديگه روداشتي

روزاي اول يادته چه حرفايي براي من گفتي / ميگفتي شبافقط بايادمن ميخفتي

ميگفتي به پام ميموني منتظربه رام ميموني / ولي همش دروغ بوديعني توهموني

توهموني که ميگفتي پيش توميونم / واسه توهمش لالايي ميخونم

ميدونم که بردنم ازيادواسه تويه آرزوبود / واسه همين دلت شعرجدايي روسرود

ميدونم که برميگردي باهمون نگاه سردت / که بگي دوسم داري زمونه اينجوري کردت

اما خوب ديگه فايده اي نداره / حالاهرچقدم چشات بخوادبباره

آخه من عوض شدم درست مثل همه / الان توقلب من جاي تونيست فقط غمه

توخودت غمودادي بهم براي يادگاري / گفتي هيچوقت اونوازدلت بيرون نياري

غمت خيلي بزرگ بودخب دلمو پرکرد / ميبيني جايي واست نيست پس برنگرد

اي بزرگ نازنينم بهترين گل زمينم / من همينم من همينم تنهاترين مردزمينم

خب ديگه کاري نداري نميشه بمونم / بمونم که چي بشه واسه توقصه بخونم

بهتره برم بمونم ميشم ديوونه / پس خدانگهداراينم بهترين بهونه...

 

 

+ درددل سعید در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 9:46 |

هرزنویس تنهایی...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

ديگر مهم نيستم براي ديگراني که هميشه در حال شعار دادن هستند.

همين قدر که جسمم زنده باشد و دمي بيايد و بازدمي برود کافي است.

و ديگر مهم نيست و هرگز هم مهم نبوده.

روياهايي که  به تدريج رنگ باختند.

مرگي که تدريجا شروع شد را هيچ کس نديد.

حتي خودم  که هنوز زمان شروعش را نميدانم ، شايد همان اوان تولد بوده است.

شمارش معکوس نزديکي به پايان.

وقتي يک روزم بود ، يک روز به مرگ نزديک تر بودم و اکنون...

جايي دکتر شريعتي از ته دل و بارها و بارها در کتاب " گفتگوهاي تنهايي " مينويسد:

" چقدر مرگ خوب است.خوب ، خوب ، خوب.خوب.خوب "

من هم بارها با خودم گفته ام : چقدر مرگ خوب است.

اما.نميدانم اگر واقعا راست ميگويم چرا بعضي شبها بدون آنکه کابوسي ديده باشم از خواب ميپرم و حس ميکنم سايه ي مرگ در اتاق است و به خود ميگويم نـــــــــه.

هنوز به هيچ کدام از آرزوهاي نداشته ام نرسيده ام ،هيچ کدام از حس هايي که ميخواستم با تمام وجود ببويمشان ، حس نکرده ام.

مــــــــي ترسم...

اما بعد ، سايه ي مرگ ميرود و آرام ميشوم . صبح ميشود و تکرار ميکنم : چقدر مرگ خوب است

امروز ذهنم خسته است ، به خودم زياد گوش کرده ام.

صداها در ذهنم زياد صحبت کرده اند و من در ميان اين همه حرف مانده ام ونميدانم حق با چه کسي است و به کدام صدا بايد گوش دهم.

حتي قاب پنجره در ذهنم فلسفه اي پيدا ميکند و " اگر و آنگاه "  ميشود و در آخر هم اين اگر و آنگاه ها دعوايشان ميشود و فلسفه ام نا تمام ميماند.

امروز که کتاب دکتر را ميخواندم ، دقت کردم که چقدر اتفاق و خاطره و حکايت و فکر و ... از گذشته اش دارد که از آنها درس بگيرد و مثل زنجير کنار هم بچيند و اسم اين زنجير را هم بگذارد گفتگوهاي تنهايي

ومن در گذشته هيچ ندارم که برايم مانده باشد.هه.چه خالي...

يعني در کل يا چيزي وجود نداشته که بهتر باشد به ذهن بسپارم و يا اگر هم داشته يادش آنقدر ناراحتم ميکند که ترجيح ميدهم همه را بريزم به انباري گوشه ي ذهنم.

ميپرسي چرا بايد گذشته ناراحتم کند ؟ نميدانم...

گاهي کلمات ياري ام نمي دهند ، مي آيند در ذهنم ميرقصند و من نميدانم براي بيان حسم کدامشان را انتخاب کنم ، هر کدام از اين واژه ها تنها يک بعد از حسم است و اگر بخواهم همه ي واژه هايي را که بلدم استفاده کنم ، حوصله خواننده را سر ميبرم.

اين روزها يک بعد از درد من " خفقان صدا " است ، همان دردي که هستي ، داد ميزني ، اما کسي نميبيندت ( و يا ناديده ات ميگيرد ) ، فرياد ميزني که بخدا چيزي از روحم نمانده ، به ته نشين واژه ها رسيده ام ،  به بي بهانگي براي اميدواري ، باز هم ميگويند : نه،  فقط کمي استراحت کن ، خوب ميشوي.

و نميدانم چرا هر قدر بيشتر استراحت ميکنم اين زخم بيشتر سرباز ميکند.

هرچقدر بيشتر نگاه ميکنم ، بيشتر دلم ميخواهد چشم هايم را ببندم.

ديگر دلم نميخواهد بشنوم. دروغ هاي از سر دلسوزي را.

ديگر دلم نميخواهد بگويم.بر دهانم مهر سکوت زده ام و تنها اين قلم ام است که فرياد ميزند و مي نويسد و مي نويسد و مي نويسد و ميدانم که تا آخرين روز باوفا ترين يار خواهد بود...

 

 

+ درددل سعید در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 9:44 |

یک عمرگذرازتنهایی...

يک عمر گذر کرديم از کوچه تنهايي / تنها من و اشک و غم تنها من و تنهايي

يک عمر گذر کرديم از کوچه تنهايي / نه شوق رسيدن بود نه ميل به فردايي

هرشب به تمنايت دل غرق دعا ميشد / هر ثانيه هر لحظه مهمان خدا ميشد

آن لحظه که ميرفتي دل سوخت و پرپر شد / در چشمه اشک و خون هر روز شناور شد

شايد که از اول هم قسمت به نبودن بود / بايد که تو ميرفتي اين قصه بودن بود...

 

 

+ درددل سعید در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 11:16 |

دلخوشی...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

سلام اما يه سلام سبز يواش.

امروز يکم همه چيز خوبه.

اصلا ميدوني چيه ؟ هر چيزي که آدمو  حقيقي تر و روشن تر و بزرگتر کنه خوبه.

هر چيزي که تورو پر کنه از چيزهاي خوب که خوبتر بشي قشنگه.

حالا با اينکه نزدیکای بهاره اما مدار صفر درجه اتاق تنهاييم دم کرده و تنهاست بي رطوبت چشمات و خشکه بدون بازدم تو.

شايد هم منتظر کسيه که شرجي بکنه اين مه گرفته غمگين رو.

تمام روزهامو رنگ ميزنم تا شايد يک گوشه اين تابلوي رنگارنگ مرموز مکان غير قابل پيش بيني ملاقات من و تو باشه.

اون روز و اون ثانيه رو گل بارون ميکنيم و هر سال ميريم يه جاي دنج و تو آرزوهاي دورمون اونها رو قاب ميکنيم و به هيچ کسي هم نشونش نميديم.

اينبار نميزارم هيچ روزي ، پناه من تنها رو ازم بگيره و بي پناه بمونم.ميدونم تورو چشمت ميکنن چون همه چيز داري و منو چون تورو دارم.

تويي که نميدونم کي هستي کجا هستي و کي مياي اما ميدونم يه روزي يه جايي يه وقتي مياي

چقدر دلم خوشه نه ؟

 

 

+ درددل سعید در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 10:32 |

یه روزبارونی...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

يه موقع هايي هست که به خودت مي گي : الان مي خوام بنويسم.

هوا بارونيه.صداي باد و بارون قاطي شده با صداي يه خواننده که شعر زيبايي مي خونه

 با اين مضمون که منتظرتم.خيلي وقته.با تو روزهايي ديدم که به عمرم نديده بودم.

 تو دنيا رو برام با آرامش کردي.ديگه انگار هيچ چيز براي دونستنم نمونده.

ديگه از هيچي نمي ترسم.منتظرت بودم و دنبالت مي گشتم.

دم در اتاق رو که نگاه مي کنم مي بينم که بارون خيلي شديدتر ازين حرفهاست.

اينجور که پيش مي ره اتاق خيس خيس مي شه.

وقتي هوا بارونيه نمي دونم چرا يهو تلپي مي افتم توي حوض خاطره هام؟

اولين قصه قصه ما بود آخرين قصه از ياد نرفتني هم قصه ما بود.

همين...

عاشق شدم و اون عاشق بود.گذشت روزاي ما.

نمي دونم بارون کدوم روز نحس خزوني بود که دل تورو شست؟

فقط مي دونم من اينجا بي تو خيلي تنهام.

دلگيرم. من بارونيم.

بارونيم...

 

 

+ درددل سعید در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 10:1 |

درددل با دوستان...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

دوست من سلام...

ميتوني چند دقيقه وقتتو با تموم بي وقتيت بهم بدي؟

ميدوني چيه ؟

هر کدوم از ماها وقتي حتي يه جفت گوش شنوا واسه شنيدن حرفامون اون بيرون پيدا نميکنيم پناه ميبريم به دنياي مجازي و دوستاي مجازي.

اما دوستايي که نه به خاطر ظاهرمون و داشته هامون دوستمون دارن و به ما سر ميزنن بلکه احساسات مشترک مون مارو به هم وابسته ميکنه.

دوستيهايي پاک و شفاف که خالصانه و صادقانه توش داشته ها و نداشته ها با هم تقسيم ميشن و از هم هيچ طلبي ندارن.

کاش دوستي ها پاياني نداشت.

دوست مجازي من...

از اينکه دوستي مثل تو دارم که منو به خاطر احساساتم و طرز تفکرم دوست داره به خودم ميبالم و ميدونم که تو فريبنده ظاهرم نشدي.

از داشتنت خوشحالم...

 

 

+ درددل سعید در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 10:26 |

رضایتنامه...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

تمام شدم.

مثل شمعي که اشک ريخت و سوخت و سوخت و سوخت.

مثل ظرفي که شکست و هزار تکه شد.

حالم را اگر بپرسي ، لبخندي ميزنم ، ميگويم : خوبم ، خــــــــوب.

اما تو حرفم را باور مکن لبخندم را نيز هم.

چشمهايم را اما ميتواني باور کني.

چشمهايم دروغ نميگويند.

مثل چشمهايت ، مثل چشمهايش.

اگر لمسم کني ، شايد بفهمي تب دارم.

تبي چند ساله ، تبي هميشگي.

تنم داغ است و امشب حتي بيشتر از هر مردتنهايي گر گرفته ام.

و خيره شده ام به آينه و زندگي اي گنگ و پوچ را در آينه ميبينم.

پوستم صاف است ، هيچ خط و چروکي ندارد ، اما پير شده ام.

هزار سالي شايد.

آه رو سر بنه به بالين ، تنها مرا رها کن.

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن.

 ماييم و موج سودا ، شب تا به روز تنها ، تنـــها.

خواهي بيا ببخشا ، خواهي برو جفا کن.

درديست ، درديست غير مردن ، کان را دوا نباشد.

پس من چگونه گويم کاين درد را دوا کن ؟

وقتي کسي ميميرد.

طي مراسمي خنده دار ، باند پيچي اش ميکنند.

و طي مراسمي گريه دار ، قبرش ميکنند.

يا چه ميدانم ، ميسوزانندش.

اما ، کسي نگفته است

اگر کسي  " تمام شد " ، با او چه مي کنند ؟

تکليف او چيست ؟ به دنياي زنده ها تعلق دارد يا مرده ها ؟

امروز با خودم فکر کردم ، براي يافتن جواب اين سوال

و براي خودم البته ، پاسخي يافتم.

به خودم گفتم بگذار اين عمرچند ساله ات را بر هم نزني.

بيا و اين بار هم خودت را  "  اهدا "  کن.

مثل هميشه ، که اهدا شدن جزو وظايفت بوده است.

اين بار هم انجام وظيفه کن.

و براي همين رضايت نامه اي نوشتم براي آنهايي که همه چيز را کتبي ميبينند و چيز شفاهي توي کتشان نميرود ؛ و خودم را اهدا کردم ، نوشتم.

زنده که بوديم مفيد نبوديم ، باشد که وقتي تمام شديم چيزي شويم.

و ادامه دادم:

من ... در صورتي که شرط هاي زير را اجرا کنيد ، رضايت ميدهم خود را اهدا کنم .

وقتي تمام شدم ، شناسنامه ام را باطل مکنيد ، آخر من تمام شدم ، نمردم که.هميشه از ديدن صفحه آخر شناسنامه ها ته دلم ميريزد پايين ، بگذاريد همانطور سفيد باقي بماند.

دست هايم را به کسي بدهيد که شبيه " فروغ "  باشد ، آنها را به اميد سبز شدن در باغچه بکارد ، کسي که ارزش قلم را بداند.

پاهايم را به کسي بدهيد که نخواهد روي خط کسي و پشت خط کسي و جلوي خط کسي راه برود ، به کسي بدهيد که فقط بخاطر خودش قدم بردارد ، کسي که ارزش رفتن را بداند.

لب هايم ... لب براي سخن گفتن است و لب من فکر نکنم به کار کسي بيايد ، فقط سکوت بلد است ، حداقل به کسي بدهيدش که بوسه را تقديس کند.

بيني ام را ، به کسي نميدهم ميخواهم وقتي تمام شدم عطر تن تو در آن محفوظ باقي بماند.

گوش هايم ... گوشهاي صبوري دارم ، زياد ميشنوند ، ميشوند ، ميشنوند ... اما هنوز خوب کار ميکنند ، وقتش رسيده کمي استراحت کنند ، براي همين آنها را به يک ماهي گير اهدا کنيد ، گوش هايم صداي آب را دوست دارند.

و چشم هايم ... چشمهايم ... اين جفت باوفا ، جفت عاشقي که کنار هم اند و هيچ گاه بهم نمي رسند ، همه چيز را مي بينند الا يکديگر را ، با هم بيدار ميشوند ، با هم به خواب ميروند و خلاصه با هم اند.

مي بينند ، همه ي چيزهاي ديدني که در اين دنيا هست و حتي ميبينند آنچه را که ماوراي اين دنياست ... آه چقدر حرف دارم در مورد چشمهايم . انگار از کسي بخواهيد راجع به فرزندش صحبت کند و آخرين حرفهايش را بزند و بعد او را به دست زمانه بسپارد ... سخت است ... خيلي سخت...

نميدانم چشمهايم را به کسي بدهم که ميخواهم به ديدن اميدوارش کنم ، يا محکوم؟

هرچه باشد ، چشمهايم را به يک کور نميدهم . نميخواهم بهانه هاي ساده ي خوشبختي اش را از او بگيرم.

راجع به چشمهايم بايد بيشتر فکر کنم ، اما ... به نظرم بهتر است چشم هايم را بدهم به تو ، تويي که اين همه دوستشان داري ، بدهم تا داشته باشي شان و براي هميشه نگاهشان کني و بفهمي که آنقدر ها هم که تو ميگويي زيبا نيستند ، چشم وقتي زيباست که نگاهي تازه و اميدوار در آن باشد و عکس تو هم در آن منعکس شده باشد.

کبدم را به پدرم بدهيد ، اما گمنام ، نميخواهم فکر کند آنچه يک روز از کمرش در آمده دور تسلسل دارد و حال به خودش بازگشته و رفته نشسته جاي کبد قبلي از کار افتاده اش، اينطوري شايد از مرد بودن خود راضي نباشد ، مردها دلشان ميخواهد ثمرات عمرشان جلوي چشمشان پشتک وارو بزنند.

کليه هايم را بدهيد به کسي که شماره اش را ضميمه نامه کرده ام ، عکس شماره اش را در اينترنت ديده ام ، روي ديوار نوشته بود:

   کليه ، فوري فروشي ، دو ميليون تومان

حتما تا بحال کليه اش را فروخته است.

و ... قلبم ... قلبم را قبلا اهدا کرده ام ، متاسفم...

 

 

+ درددل سعید در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 9:45 |

صاعقه خشم...

Go to fullsize image

درصاعقه خشم نمايان شده بودي / اي کاش همان لحظه پشيمان شده بودي

يک باغ پرازعاطفه درخاطره هامان / مجذوب گل خسته گلدان شده بودي

ميخواستي ازقله خورشيدبگويي / وقتي که اسيرشب زندان شده بودي

آنروزتوراپشت همان پنجره ديدم / افسوس چرايک شبه ويران شده بودي

باشوق بهارآمدموديدمت اما / سيلي زده دست زمستان شده بودي

صدخرقه عوض کردي وسودي نگرفتي / اي کاش که يکبارمسلمان شده بودي...

 

 

+ درددل سعید در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 9:37 |

برنده...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

داشتم ببين  تيکه تيکه هاي دفتر دلم پرسه ميزدم.راستي من و تو چقدر با هم فرق داشتيم.

يادته...

اون وقتام با تو بودم اما نداشتمت. مال من بودي اما نبودي.

اون وقتام  تو تنهاييهام بهت سلام ميدادم .

تو خيالم حالت رو ميپرسيدم، سراغت رو ميگيرفتم ، گداييت ميکردم.

پرستشت رو نقاشي ميکردم ، احساسمو نشونت ميدادم ، شعرت ميکردم.

قابت ميکردم ، وقتي اونجوري بودي که نبايد مي بودي ، وقتي بايد منو ميديدي و نميديدي. 

 چه فرقي ميکرد بودن يا نبودنت؟

وقتي جواب دلم برات تنگ شده گفتنم ، خواهش ميکنمي بود که به غريبه ترين رهگذرها هم خرجش نميکردي چيکار بايد ميکردم؟

عجب زخمي تو به دلم زدي و روزگار به سرنوشتم .

 اونقدر که هروقت مينويسم بچه ها ميگن چه سياه مينويسي تو.

رنگي کلامي لحني تموم شيريني هاي زندگي از يادم رفتن.

ميبيني چه تلخ شدم.

دروغ چرا براي عوض شدن تلاشي هم نکردم خيال هم نبافتم.

وگرنه ميشد مثل تموم پرونده هاي زندگي آدمهاي بازنده ، حق رو به خودم بدم و تورو محکومت کنم و پرونده مختومه بشه اما نکردم چون نخواستم.

چون گاهي اوقات به آخر خط که ميرسي برگشتن از اون ديوونگيه.

از اون ديوونگي ها که اسمش حماقته.

نه اشتباه نکن.جا نزدم.پشيمون هم نشدم.

تاوان حماقت مشترک اشتباه رو من دارم به بدترين وجه ممکن پس ميدم.

اما شايد همينجا براي پي بردن به اشتباه جاي بدي نباشه.

شايد بايد بگم خدارو شکر چراکه اگه ديرتر ميشد ديگه هيچ راهي براي تشخيص اول و آخر هيچ راهي نبود.

من با تموم سختي ها بازم برنده ام...

 

 

+ درددل سعید در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 12:6 |

خواب باران...

Go to fullsize image

بعدازگذشت سالهااندوه ودلگيري / حالاسراغ ازاين من دلتنگ ميگيري

حالاکه دستهايم خالي ازعشقند / سرشارم ازشرجي ترين شبهاي زنجيري

من خواب ديده ام.خواب باراني که ميباريد / اماتورفتي ونشداين خواب تعبيري

باران نيامد.نه نيامدبعدتوهرگز / آنوقت ميپرسي ازجان خودسيري

بعدازگذشت سالهابي پنجره بودن / حالابراي اين دل تاريک ميميري

گيرم تمام آسمان راهم به من دادند / پروازممکن نيست وقتي که زمين گيري...

 

 

+ درددل سعید در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 11:55 |

رهایی...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

سلام اوني که ديگه مال من نيستي.

نميدونم حالا که اين دلنوشته ها رو مي نويسم تو در جستجوي کدوم آرزوي گمشده خودت هستي

 و خودت آرزوي گمشده کي هستي؟

ولي هرجا که هستي متاسفم به خاطر همه اون شبهاي سرسام گرفته که تا سپيده صبح به خاطر تو ديوانه وار گريه ميکردم.

دوست داري حالا بعد از سالها خاموشي يکباره حرفهاي منو گوش کني؟

حرف که نه...

فريادهاي فراموش شده و بغضهاي فرو خورده و دلتنگي هاي نديده شده.

از من انتظار نداشته باش که سراپاي اين صفحه هاي سپيد درهم ريخته رو که بناست دردهاي دلم تو لابه لاي معني هاشون ، سياهي درد بي پايان منو ناپديد کنند با توصيف زيباييهاي تو سياه کنم.

من ديگه اون آدم سر خورده مايوس و تنهاي سابق نيستم.

گذشت زمان ، تو اعماق وجودم ، تو پريشوني روحم  ، تو تار و پودم آتشي شعله ورکرده که هر شعله اش عصاره صد ها هزار کينه و هزاران هزار عشق انسانيه.

طپش قلبم هموني که تو گذشته هاي پوچ بستر درهم ريخته مشتي عشق  و اشک آسموني بود طپش همون قلبم ، امروز فرياد ظلمت شکن تاريکي عصيان حقيقت يه عشق به ظاهر جاودانيه.

من حالا حصار فولاديني ام که اشک عجز تو چهار ديوار شکستم زندونيه

و دلم سرچشمه آهنگ هاييه که نغمه هاي شب زنده دارش مقدمه اي بر پايان وحشتناک شب وحشت زده ظلمت هامه.

 من ميخوام دوباره زندگي کنم...

 

 

+ درددل سعید در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 13:47 |

تیرتقدیر...

Go to fullsize image

بارفتنت ديدم زوال باورخودرا / بردوش خودتشيع کردن پيکرخودرا

سراهورابودزيبابودنت اما / دادي به دست اهرمن انگشترخودرا

هرچندبالم راشکسته تيرتقديرم / بازهم به يادتوزدم برهم پرخودرا

آتش گرفتم سوختم مانندپروانه / پرپرزدم برهم زدم خاکسترخودرا

کوزخم خورده مثل من پاييزدردانگيز / بسته به روي فصلهادايم درخودرا

ثابت شودتاعشق مجنون دلم ليلا / برسنگ نابودي زدم آخرسرخودرا...

 

 

+ درددل سعید در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 12:49 |

مشق شب...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

بچه که بودم هميشه شبا مجبور بودم از روي متن خاصي مشق شب بنويسم.

 تا صبحش معلممون دعوام نکنه.

 اون موقع ها هر چي کلک بلد بودم سوار مي کردم تا فقط مشق شب ننويسم.

 واسه معلمم کلي بهونه الکي که چرا ننوشتم يام پدر ومادرمومجبور مي کردم برام مشق بنويسه.

 اما حالا همه چي عوض شده حالا شبا يه قلم و يه دفتره که مياد و منو از تنهايي در مياره.

 حالام هرچي کلک دارم سوار مي کنم تا زود تر برم تو اتاق و بخوابم تا دوباره بتونم مشق شبمو بنويسم.

بنويسم که چقدر دوستت دارم...

کنار نوشتن گريه مي کنم به خاطر تو....

بچه که بودم گريه مي کردم که چرا مجبورم بنويسم ولي حالا ارزو مي کنم خوابم نبره و تا صبح بنويسم.

به نظرت چرا؟؟؟

فرقش چيه؟؟؟

حتي اگه بهم بگن بنويس هزار بار دوستت دارم حرفي ندارم...

اينا همه يه دليل داره اونم تويي...

دوستت دارم...

اينم مشق شب هرروز من...

 

 

+ درددل سعید در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 9:17 |

دیداری ازآیینه...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

دربرابرش ايستادم

سرتعظيم فرودآوردم

زيرااوبهترازهرکسي حقايق رافاش ساخت

باتماشاي اودانستم که پژمردگي برمن مسلط شده است

ميخواستم سنگي بردارم وصورت زلالش رابشکنم

تاديگرقادرنباشدشکستگي ام رامنعکس کند

ولي دستهايم حرکت نکرد

زيراوحقيقت بودومن فريفته مکرروزگار

اوصافي باطن داشت ومن غرق درتاريکي گناه

چراکه من تبعيدي زمين بودم وبهشت رابه گندمي فروخته بودم...

 

 

+ درددل سعید در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 17:8 |

چندیست...

چنديست درهواي دلم پرنميزني / اين روزهابه خلوت من سرنميزني

ديگرچونان شهاب که سرکشدگهي / گشتي دراين فضاي مکدرنميزني

باآن شکوه ممتدانگشتهاي خويش / برانتظارمانده اين درنميزني

چون روزهاي پيش پي عشقهاي خويش / دل رابه موجهاي شناورنميزني

اي آفتاب روشن بي انتهاچه شد / ازبطن اين غروب به خاورنميزني...

 

 

+ درددل سعید در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 17:1 |

تابینهایت...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

قلب نوشت:

*وقتي رفتي بغض گلومو گرفت دلم پر شد از کينه و غم دلم سوخت*

نتونستم فراموشت کنم

همه ي اينا داشت امونمو مي بريد

خواستم خودمو آروم کنم

کينه ها رو از بين ببرم

دلمو به دريا زدم تا دلمو بشورم

اما دلم کوچک شد

کوچيک شد و تنگ واسه ديدنت

خواستم خودمو به خاطر همه ي بدي هايي که بهت کردم ببخشم

اما دلم برات اونقد تنگ بود که نتونستم خودمو ببخشم و با همه ي بي ارزش بودن

و کوچيک بودنم تو دل خودم يه ذره خودمو جا کنم دلم برات خيلي تنگ شده!!!

خودمو به دريا زدم و....

درياي من کاش اين لحظه هاي دوري زودتر تموم شه

تا بينهايت دوست دارم...

 

 

+ درددل سعید در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 9:24 |

ببخشید...

ببخشيد به تـــــو اون شـــب يه حـــرف اتــــــفاقي
زدم بـــــــــازم شکســـت برگ اقـــــــاقي

شـــــايد روح ودلِ تـــــــــو مثـــــل بــــرگن
شـــــايد حـــرفـــاي مـــن گاهــي تـگرگن

اگــــه بــــــــرگا بـــــــــرنـــجن از تگـــــرگا
تـــــو بـــاغـــــــا زود ميـــاد پاييــز مـــــرگا

نـــوشــتي نـــــــــامـــه تـــــــــو...

شعر کامل را در ادامه بخوانید

 


ادامه مطلب
+ درددل سعید در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 9:0 |

شايد براي تنهايي من يا غريبي تو...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...


مي خوام از تنهايي يه آدم بگم
 
از بيچارگي يه کس بگم

بگم از تک تک انسان ها

بگم از حرفهاي يه عاشق دلباخته

شکست اين دل به هر نوع که فکرشو کنی
 
چي مي شد اگه اون تا آخرش مي موند

اي عشق اي عشق

چي مي شد همه اينجوري همديگرو تنها نمي ذاشتند

به يه بهانه کوچک

رودي تو اين دل گذاشتم که هر کس تشنه عشقه بيايدو سيراب بشه 

هر کي مي اومد به يه بهانه خاص وقتي که سيراب مي شد

پا به فرار مي ذاشت

دوباره که تشنه تر مي شود مي اومد
 
يکي اومد که خيلي تشنه بود

هر چي مي نوشيد تشنگيش بر طرف نمي شد

اونقد تو دلم جا باز کرده بود

که هيچوقت نمي خواستم که بره

نمي دونم چي شد وقتي که سيراب از عشق شد

اونم پا به فرار گذاشت

باز من و موندم با تنهايي...

 

 

+ درددل سعید در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 15:45 |

من_خط فاصله_تو...

دلنوشته ای ازخودم برای تو...

مي خوام بنويسم از تو که بهترينمي

از تو که نبودت داغونم مي کنه

اگه مي دونستي اين یه عمر که نبودي چيا سرم اومد

هيچ وقت خيال رفتن نمي کردي

داغون شدم اما تو تنهايي خودم

فرياد کشيدم اما تو سکوت خودم

مردم و زنده شدم و تو هيچ وقت نه اينا رو فهميدي نه قراره که بفهمي

اگه بفهمي چي کار مي کني؟

نمي خوام موندت پيشم واسه ترحم باشه

دوست دارم فقط اينو بدون

به خدا توخیالمم  نمي خواستم ناراحتت کنم

کارم کاملا بي غرض بود تو همه دنياي مني

ترجيح میدم بميرم ولي ناراحتي تو رو نبينم گلم...

 

 

+ درددل سعید در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 16:5 |

رویای باتوبودن...

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود


با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی

 
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند


و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی


به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد


وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید


بانوی دریای من...


کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت


کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت...

 

 

+ درددل سعید در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 10:53 |

بامن باش...

            با من باش   

اینک که تو در کنارم نیستی درد دلم را به چه کسی بگویم؟

 دلم در حسرت دیدار با تو است ، دیداری که شاید دلم دوباره امیدوار به زندگی شود.....

 تو ای تمام هستی ام بدان که دیدن تو برایم تبدیل به یک خواب و رویا شده است....

 شاید دوباره و یا شاید هرگز!

 به امید دیدن دوباره تو به انتظار نشسته ام و دلم را به فردای با هم بودنمان

  خوش کرده ام..... اگر زنده ام به امید رسیدن به تو زنده ام...

 ای هوای زنده بودنم شعار است که میگویم ستاره ها را از آسمان برایت میچینم

 و یا خورشید را با شبهایت آشتی میدهم ، شعار است که میگویم به اندازه یک دریا

 برای تو اشک ریختم اما این که میگویم بدون تو حتی یک لحظه هم نمیتوانم

 زندگی کنم شعار نیست!

 یک حقیقت تلخ است که شاید باور کردنش برای آنان که طعم عشق را نچشیده اند

 سخت و دشوار باشد . اما من یک دیوانه ام ، من همانی هستم که دل به دریا زده ام

 دل به دریایی که یا در آن غرق میشوم یا با تو به ساحل خوشبختی ها میرسم....

حالا که با تو در این دریایی که هر لحظه ممکن است طوفانی شود همسفر شده ام

 بیا تو برای من قایقی شو و من برای تو یک مجنون!

 به من محبت برسان که دلم مثل یک کویر شده است که در حسرت یک قطره باران است....

 وقتی تو نیستی انگار من نیز نیستم ، تو که باشی من هستم

 و تو هستی و یک دنیا خوشبختی!

 دل من یک دل کهنه است ، دلی که بارها زیر پاهای بی وفایان له شده

 شکسته شده و بی احساس شده است اما از لحظه اینکه تو را دید دوباره

  یک دل عاشق و پر امید شد ، پس کاری نکن دوباره این دلم شکسته شود

  که اگر اینبار شکست دیگر هیچ امیدی به آن نیست!

 با تو زنده ام ، بی تو میمیرم ،  دور از تو پریشانم ، در کنار تو شادابم!

پس ای عزیز راه دورم با من باش ، و تا ابد دوستم داشته باش...

 

 

+ درددل سعید در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 10:49 |

ای کاش...

Estezaf1.jpg

ای کاش ميفهميدي که دل عاشق هميشه دلتنگ است

و در صحراي روياهاش سراب محبت ميبيند...

اي کاش جدايي ها همه مال قصه ها ميبود...

اي کاش هيچکي از يارش دور نمي بود...

و اي کاش ها ي ديگر...

واقعا چرا اين همه اي کاش؟؟؟

 

 

+ درددل سعید در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 9:32 |

همیشه...

هميشه نبايد همه چيز را توضيح داد...

وقتي کسي براي نداشته هايت بهانه ميگيرد

 بهتر است اورا هم نداشته باشي تا به نداشته هايت اضافه شود...

 

 

+ درددل سعید در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 10:37 |

مهربانم...

مهربانم، ای خوب!

یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا
بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد
و کمی،
دلش از دوری تو دلگیر است....
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش اینست؛
زیر این سقف بلند،  هر کجایی هستی، به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی  و تبسم باشد...
مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که دنیایش را،
همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده
و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....
مهربانم، ای خوب!
یک نفر هست که با تو
تک و تنها، با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور!
پر احساس و خیال است و سرور!
مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی…

 

 

+ درددل سعید در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 9:48 |

دوستت دارم...


اگر روزي بر سر مزارم آمدي

يک وقت حرف اين و آن را برايم نياوري

کمي از خودت بگو

کمي از عشق تازه ات بگو

بگو که بيشتر از من دوستت دارد

بگو که دشت شقايق مسافر ديگري هم دارد

نگاهي به شمع نيمه جان مزارم کن

سوختنش را ببين بيشتر نگاهش کن

با اينکه ميداند لحظه اي ديگر مي سوزد و ميميرد

ولي مي جنگد تا نيمه جان به دست باد نميرد

مي جنگد تا لحظه اي بيشتر سنگ قبرم را روشن کند

مي ماند و مي سوزد تا سوختنم را باور کند

حال لحظه اي به خود نگاه کن

مرا در خاطرات فراموش شده ات پيدا کن

ميدانم اثري از اسمم درخاطراتت نيست

ميدانم ردپايي از اشک و آهم نيست

عشق من چه بي ارزش و ارزان بود برايت

ارزانتر از ارزانم فروختي به حرف مردمانت

التماس و جان کندنم را نديدي

ولي دروغ اين و آن را خوب شنيدي

براي پرواز آرزوهاي مردم

در قفسم انداختي بي آب و گندم

يک عمر در قفس تنگت زندان بودم

مثل قناري جان ميدادم و لحظه لحظه از عشقت مي سرودم

روزي در قفس را باز کردي و آسمان را نشانم دادي

اما افسوس که هرگز پرواز را يادم ندادي

آسمان من همينجاست کنار چشمانت

اما چشمانت کجاست به دهان پر از دروغ مردمانت

با يک دل پر از اميد به سويت پر گشودم

ولي بالهايم را شکستي مرا کشتي در سکوتم

تو که با قصه اين مردمان خوابيده اي

چرا با شعر لالايي من از اين کابوس بيدار نشده اي

تو که براي اين مردمان دل مي سوزاني

چه قصه هاي شومي از سياهي چشمانت برايم گفته اند

افسوس که نميداني

چه تهمت ها از تو بر خيالم نياورده اند

چه مدرک ها براي اثبات جرمت نساخته اند

عشقت را به صد حرف دنيا نفروشم

ارزان پيدايت نکردم و به دو دنيا نفروشم

کاش ميدانستي زندگي بجز گذر عشق ارزش ديگري ندارد

حرف اين مردمان بجز رنگ جدايي رنگ ديگري ندارد

کاش چشمان نازت را بر حرف اين مردمان مي بستي

با عشق من عهد و پيماني تازه مي بستي

ولي افسوس من زير خاکم

با هزار آرزوي رفته بر بادم

ولي هنوز هم ميگويم

دوستت دارم اي عزيز جانم

کاش مي فهميدي...

 

 

+ درددل سعید در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 15:21 |

شعرای خط خطی...

شعراي خط خطيمو هنوز کسي نخونده / تو دفتر خاطره هام ديگه کسي نمونده

شعراي خط خطيمو براي تو ســـــرودم / جز تو توي تنهائيــام فکر کســي نبودم

شعراي خط خطيمو بخون و بــاورش کن / يا زير پات مثل دلم بذار و پرپرش کـــن

شعراي خط خطيمو شايد ازم بگيـــــري / اما بدون تا زنده ام از ياد من نميــــري...

 

 

+ درددل سعید در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 16:13 |

کارتلخ روزگار...

اگه آسمون توشباي کويرمن نباره / اگه قاصدک برام ازتوخبرنياره

اگه عشق فراري شه ازدل من / اگه توآسمونم نباشه حتي يه ستاره

اگه تاريکي وظلمت شب بهترين همدم منه / اگه دست شوم تقديربرام يه سايه ساره

اگه تنهايي شده قسمت من / اگه غربت عشق برام دياره

اگه خنجرميزنن همه به قلب من / اگه هيچکس هواي مارونداره

اگه تقديرواسه من تنهايي رونوشته / اگه جدايي واسه من آخرين راه فراره

هيچ گلايه ازاين زمونه من ندارم / چون ميدونم ايناهمش کارتلخ روزگاره...

 

 

+ درددل سعید در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 9:48 |

حکایت زندگی...

زندگي حکايت شاعريست که سرودزندگيش راشاعرانه مي سرايد.

وتمام شعرهايش همراه باکتابهايش راناگهان جايي زيرباران فراموش ميکند.

وآن هنگام زمانيست که منوتودوست داريم شعرهايش راعاشقانه بردفترهايمان بنويسيم

وحکايت کنيم حکايت شاعرانه زندگي کردن را.

زندگي حکايت دستهاي به قلم نرفته افکاربه عمل درنيامده.

قصه هاي نانوشته راههاي نرفته.

جاهاي نديده وکارهاي انجام نشده است.

زندگي حکايت من حکايت توست.

زندگي حکايت آوارگي درون من دربيرون من است...

 

 

+ درددل سعید در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 16:57 |

ای کاش...

 ای کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود.

 اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم.

 اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کردم...

 

 

+ درددل سعید در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 17:48 |

تورا فراموش نمیکنم...

هرگز تو را فرموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری.

 و هرگز از تو رنجور نخواهم شد چرا که تو را دوست دارم .

 دیوانه وار عاشقت شدم چرا که مهربانی را در وجودت دیدم.
 
 با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم.
 
 نه تو از عشق من دست میکشی و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود.

سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره ای کنی .

فرسنگها راه خواهم پیمود چرا که شب عشق بسیار طولانی است.

و قلبم در آرزوی تو می سوزد آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی.

خورشید وجودت پنهان می گردد و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیر ندو به دنیای غریبی می برند.

همیشه در قلبم حضور داری و عشقت زندگی ام را گل باران کرده است.

تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز به دنبالت طی کرده ام.

محبوبم همیشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند...

 

 

+ درددل سعید در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 19:16 |

آسمان...

 

گويي آسمان حرف براي گفتن ندارد که دانه هاي درشت برف را همچون تکه هاي کاغذي سپيد بر سر اين شهر مي ريزد. و اکنون بعد از دو ساعت انگار آسمان گريه اش گرفته است رطوبت اشکهايش را بر تکه هاي کاغذي که همچنان براي زمين مي فرستد مي توان حس کرد. وحالا بعد از دو ساعت ديگر انگار دفتر آسمان تمام شده است وبا آه هاي سردش چاله هاي شهر را به درياچه اي منجمد مبدل ساخته است. و من تمام اين چهار ساعت در حالي که کتابم را به سينه ام ميفشارم به پسرک دست فروش آنطرف خيابان خيره مانده ام. انگار آه هاي آسمان احساس مرا هم منجمد کرده است...

 

 

+ درددل سعید در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 11:15 |

دوست دارم که...

 

 دوست دارم که...

 يه اتاقي باشه گرمه گرم، روشنه روشن، تو باشي، منم باشم.

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد! تو منو بغلم کني که نترسم، که سردم نشه، که ديگه نلرزم،

 اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار، پاهاتم دراز کردي، منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم!

با پاهات محکم منو گرفتي، دو تا دستتم دورم حلقه کردي!

بهت مي‌گم چشماتو مي‌بندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو مي‌بندي،

بهت مي‌گم برام قصه مي‌گي تو گوشم؟ مي‌گي آره!

 بعد شروع مي‌کني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن، يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمیشه...

 

 

+ درددل سعید در جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 10:27 |